..::دوره گرد::..
در غروبی سرد سرد ، میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد ، داد می زد کهنه قالی می خرم ، دسته دوم جنس عالی می خرم ، گر نداری کوزه خالی می خرم . اشک در چشمان بابا حلقه بست ، عاقبت آهی کشید بغضش شکست . اول ماه است و نان در سفره نیست ، ای خدا شکرت ولی این زندگی است ؟ بوی نان تازه ، هوش ، از سر برده بود ، اتفاقا مادرم هم روزه بود . خواهر بی روسری بیرون دوید ، گفت : آقا سفره خالی می خرید ؟

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 15:41 توسط حامد
|
حامد منیعی