سپردی ام به باران ... و باران بود که از چشمان تو به استقبالم آمد و همان شد که من مومن شدم به حضورت به اندازه ی همه ی این جاده ها که جدامان کرد !

 ..................................

دوباره سیب بچین حوا ... " من خسته ام " بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند !!!

2764901160103298961S425x425Q85.jpg

..............................

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟ لیلی گفت : من . خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت . سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم ! خدا گفت : شعله را خرج کن . زمین را به آتش بکش ! ................................... لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد . لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد . لیلی می ترسید آتش اش تمام شود . لیلی چیزی از خدا می خواست . خدا اجابت کرد . مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد . آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد ... ! خدا گفت : اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود ...

fire_art_3d_04.jpg

......................................

آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست حتی نفس‌های مرا از من گرفتند من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست...

.............................
زندگی وقت کمی بود و نمی دانستیم همه عمر دمی بود و نمی دانستیم حسرت رد شدن ثانیه های کوچک فرصت مغتنی بود و نمی دانستیم تشنه لب عمر به سر رفت و به قول سهراب آب در یک قدمی بود و نمی دانستیم

 .....................................

عاشقانه ترين نگاهم را روى قايقى از باد نشاندم و پارو زنان به سوى تو فرستادم وقتى به ساحل نگاه تو رسيد، تو چشمانت را بستى و قايقم غرق شد.

چ-0چ-0.jpg

.......................................


گنجشکی به خدا گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگیم ، سرپناه بی کسیم بود ، طوفان تو آنرا از من گرفت . کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟؟؟؟ خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود ، توخواب بودی ، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند ، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی !!!!

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی ....
 
 
bright-pink-flowers-tree-with-blue-bird.JPG
......................................

دو راهب و یک دختر زیبا

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.
سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .
راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “

و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد

و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “