شب ها
شب ها
شب ها می آیند
و روز ها می گذرند
شبهایی که من را من
و تو را تو می خوانند !
چشمهایم را باز می کنم
تا شقایق ، احساس تنهایی نکند
آب از جویبار می گذرد
خاطره ها را می شوید
و بیست وسه شمع را با سنگ خواهم افروخت
دلم را از روی خاک رها خواهم ساخت
میان حنجرۀ من بلوایی به گوش می آید
شب ها می آیند
روزها می گذرند
سکوت قلبم را اهاته می کند
بوسه ای زیر باران و پلک تو،
خیسم کرد .
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی ۱۳۸۹ ساعت 19:16 توسط حامد
|
حامد منیعی